تبليغاتX
زندگی را ببوس - شاید یه غصه

زندگی را ببوس

شاید یه غصه

سلام

نه به اینکه اینقدر دیر می اومدم نه به الانم

من اسم اینو اپ نمی ذارم می ذارم یه درد دل دوستانه ! الان که دارم می نویسم حالم از نظر روحی اصلا خوش نیست نمی دونم تا حالا شده چند تا اتفاق بد در جا براتون بیفته خوب حالا این اتفاقها برای من داره می افته

اول پاییز  من تو مدرسه و تو نت دوستایی پیدا کردم که واقعا بهشون دلبسته شدم و حالا با بهار دارم همرو از دست می دم به خدا بی انصافیه که همه یه دفعه برن موضوع از این قراره که امروز من جشن تولد یکی از دوستام دعوت بودم خدایی هم تا اخراش خیلی خوش گذشت اما اخرش یکی از دوستام که از قضای روزگار من شدیدا دوستش دارم برگشت گفت که اخر خرداد از تهران می رن می رن اراک  به خدا حالم خیلی گرفته است این از این یکی از دوستای نتم داره می ره و من دوباره همون المیرای تنهای اول می شم تازه یه چیزا دیگه  هم هست من درمورد یه چیزایی یه جور دیگه فکر می کردم و حالا همش برعکس شده 

برای دوست اولم که کاری از دستم بر نمی اد جز اینکه بگم خیلی چیزا ازت یاد گرفتم خیلی دوست دارم امیدورام هرجا که هستی همیشه شاد و خوش باشی منم از یادت نرم اینا تو کامیوتر من عکسای مورد علاقه اش بود

برای دوست دومم هم فقط براش ارزو کنم که به هر چی که می خواد برسه

حالا یکی نیست به من بگه چرا عین احمقا داری گریه می کنی اگر خیلی غلط دارم برای اینکه نمی بینم دارم چی تایپ می کنم 

تا دفعه دیگه بای

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:44  توسط المیرا  |